تبليغاتX
مگه نه؟! (-:

مگه نه؟! (-:

از دست من و تو غصه ها اول خسته می شن بعد خجسته می شن! یعنی باید بشن و معنی هم نداره که نشن!
تولدم!

داشتم فیلم های تولدمو می دیدم، کلی خندیدم ( هر چند شاید بپرسین من کی نمی خندم؟! ) ولی خب باحال بود دیگه! دلمو گرفته بودم و می خندیدم!  ((= مخصوصا اون تیکه ی آخر!

 

در حال رونمایی(!) از کیک:

مهشید: می شه جانش رو ننویسی؟!

من: اتفاقا خودش نوشت! تازه بهشم تاکید کردم که دل افروز جداست! سر هم ننویسه!

 

تصویر داره رکسانا رو نشون می ده:

من: خورد الان یه تیکه شو! قورت داد!

 

در حال باز کردن کادوها:

رکسانا :نه نه! اگه گفتی چیه؟ اگه گفتی چیه؟

من: خر! خر!

خدیجه ( =فیلم بردار! ): رکسانا برو کنار!

من: خر؟

رکسانا: مداده! یه عالمه مداده!

صبا: پاک کنه!

خدیجه ( به رکسانا ): برو کنار!

مهشید : خر خودتی!

خدیجه : بچه ها صداهامون به اندازه ی کافی ضایع میشه! پس لطفا صداتونو خودتون ضایع نکنین! ((=

رکسانا ( به خدیجه ): اگه گفتی چیه خب؟!

من ( در حال ور رفتن با کاغذ کادو ): واسه چی بی ادب ( =مغازه داره! ) منگنه زده؟!

مهشید : من زدم!!!!

همه :

من: ببخشید فک کردم خودش این کارو کرده!

مهشید: تازه دیشب منگنه هام تموم شد!

صبا: باید براش منگنه بخری دل افروز!

(کادو با موفقیت باز شد!)

مهشید: وااااااااااااااااای چه قد ناااااااااااززهههههههه!

رکسانا: وای خیلی خوشگله!

صبا: چه قد جواده!!!

مهشید : stop! stop! من یه حرکتی بکنم...

همه:

رکسانا: دمش!

خدیجه: دل افروز کادوتو باز کن! دل افروز بعدی رو باز کن!

آناهیتا: اینا رو نذار اینجا کثیف می شه!

خدیجه : آناهیتا از توی کادر بیا بیرون!

...

رکسانا: ۱-۲-۳، ۱-۲-۳!

خدیجه: این کادوش خیلی قشنگه!

مهشید: رکسانا منم قبلا همین حسو ( باز کردن کادو! ) داشتم! اینو داشته باش بعدا جریانشو می گم... ( کادو هنوز باز نشده! ) واااای چه قد قشنگه!

خدیجه : وااااااااااااااااااااااااااااااایییی!

کادو تازه باز شد!

من: این یکی دیگه چه جونوریه؟!

صبا: آخی این خیلی نازه!

من: کرگدنننننننننننننننننننننننننننننن!

مهشید: اسب آبیه این!

من: اسب آبیه؟! هه هه! راست می گه کرگدن این جاش شاخ داره! ((=

 

بعد از خوردن کیک:

مهشید: آهان آهان! الان صدا میاد! الان صدا خوب شد!

من: پنجره رو باز کردیم صدا خوب شد! ((=

مهشید: هیسسس! آره الان خوب شد رفتم بالای صندلی...

همه: ((=

.... یه کم بعد:

مهشید: امروز همه اش دل افروز داشته عکس می گرفته کیک رو همه اش آخر ساعت پاره کرد!

همه: پاره؟! ((=

مهشید: کیک رو بریده منظورم بود!

من: مهشید ضد نور میشه بیا پایین!

مهشید: اینجا باغ وحشه، کلی حیوون هست ... در انواع و ...

من: در انواع و رنگ های مختلف!

مهشید: و رنگ های مختلف!

...

مهشید: من الان رفتم بالای صندلی صدا رو دارم، شما هم برین بالای صندلی! ((= 

من : مهشید یه چیزی بنداز روی سرت از اون ور پیداست! ( شال گردنمو می دم بهش )

رکسانا: حالا دل افروزم غیرتی می شه این وسط!

... ( من و صبا و خدیجه در حال عروسک بازی! )

مهشید: الو! صدا میاد الان! حالا بگید شما! الو؟!

...

مهشید: سلام می رسونن بچه ها

من: منم یه سری اینو گفتم!

...

مهشید: فعلا که اینجا خودمونیم، نیلوفر که دوره است نسیم هم که سر کلاسه!... سلامت باشین مرسی! کیک تولد هم که من الان یه سری خوردم حالا دیگه فعلا یه کم استراحت دادم تا بعد دوباره بخورم!

خدیجه: بگو جاتون خالی خیلی خوشمزه است!

مهشید: تازه گردو هم داره ولی موز نداره! کیکش موز نداره ولی گردو داره!  ((=

رکسانا: فک می کنی واسه چی یه تیکه دیگه نخوردم؟!

خدیجه: عین بچه مدرسه ای ها که می رن مدرسه بعد که برگشتن همه چیزو تعریف می کنن ها! برا ماماناشون تازه! ((=

مهشید: هان شکلاتیه! گفتیم اگه خامه داشته باشه نمی خوریم! بعد الان کاکائوییه!

آناهیتا: این چیییی می گه؟! ((=

مهشید: بعید نبود همه اش رو بره خامه سفید بگیره که ما نخوریم! 

من: من مثه تو خسیس نیستم!

خدیجه: مهشیییدددد W-:! حرفِ  ... حرفِ  ... حرف نزن! ((=

همه: ((=

خدیجه: تو هم فیلم نگیر!

 

اینم از شرح یه فیلم ۵دقیقه ای و یه فیلم ۲دقیقه ای و یه فیلم ۱۰ثانیه ای!

همین دیگه! تموم شد!

بای بای!

+نوشته شده در روز خجسته ی شنبه 29 تیر1387ساعت خجسته ی3:20توسط نویسنده ی خجسته شاقالک شاقال زاده |
چی بگم؟!

امروز رفتم توی اون یکی IDم، بعد از مدت ها! اینو دیدم :

راهنمایی، به حاج رحیمی می گفتیم اسنیپ . از اون جایی که کلا رعنا و حاج رحیمی هم خیلی به هم علاقه داشتن(!!!)، رعنا هم شد دراکو مالفوی! هی می یومد به مسخره به من می گفت خائن به خاندان و ... منم می گفتم بهتر از بابای مرگخوار تو ام!  ( یادم رفت بگم، من سیریوس بودم )

گلشید هم طبق معمول همیشه نقش های اول رو انتخاب می کرد، مرجان بالا هم رون بود... مرجان New هم فرد و ماندانا هم جورج بود... پرنیان هم هرمیون بود، برای این که به قول گلشید خرخون بود!

معمولا بین ما سه تا، گلشید و مرجان بیشتر از همه دعواشون می شد! منم مجبور بودم آشتی شون بدم!!!!! یه بار دیگه خسته شدم به گلشید گفتم تو باید هرمیون می شدی منم هری!

اصفهانی مک گونگال بود... هم سخت گیر هم دوست داشتنی! ما که اومدیم دبیرستان اونم بازنشست شد!

رضاتی هم معلومه دیگه، خانوم پامفری بود.... وااای این رضاتی سالی یه بار ما رو وزن می کرد و قدمونو اندازه می گرفت... منتها از اونجایی که هر بار مترش یه مقدار متغیری با کف اتاق فاصله داشت، عددا به کل این ور و اون ور می شد! سال سوم که رفتم پیشش، گفت وزنت زیاد شده قدت ۱سانت کم شده!!!!!! گفتم چرا؟!  اونم کاملا جدی جواب داد وقتی ادم چاق می شه کوتاه تر به نظر می یاد!

یه بار بچه ها یه دونه Sandy انداختن توی بغل خانوم اصفهانی، تا ظهر Sandy رو بهشون پس نداد! یه بار هم یادمه، رعنا و آلاله می خواستن واسه عربی یه کاری بکنن که نمره ی مستمر ترم اولشون بیشتر بشه، یه نمایش درست کردن! چون یه نفر کم داشتن به منم گفتن بیا! وسط نمایش، یکی از بچه ها که نمی دونم پگاه بود یا یکی دیگه، Sandy رو گذاشت روی شونه ی آلاله! رعنا روشو اون ور کرد، منم یه کم خنده ام گرفت ولی آلاله بدون توجه اونو از روی شونه اش پرت کرد پایین!!!!! کلا عکس العملی که من و رعنا می خواستیم نشون بدیم کاملا بسته به کار آلاله بود و اگه اون می خندید ما هم خنده مون می گرفت!

نمایشه مال کتاب ۵ام دبستان بود... همون که ابن زیاد ( فک کنم!! ) یکی از یارای امام حسن رو گرفته بود، ولی نمی تونست از زیر زبونش حرف بکشه، جلوش هم سجده نمی کرد! آخرش هم خفه اش کردن... آلاله همون زیاد بود، رعنا یه چیزی بود تو مایه های معاون و نمی دونم از این جور چیزا! مثلا هر روز به زیاد خبر می داد و اون روز با خوشحالی رفت بهش گفت که قربان فلانی رو دستگیر کردیم... نفر سوم، یا همون نقش مثبت داستان هم من بودم!  دیالوگ هام هم خدا رو شکر زیاد نبود، فقط دو سه تا دیالوگ بلند داشتم، از این تریپ که شما در گورستان تاریخ با بدنامی دفن خواهید شد ولی ما نزد پروردگارمان سربلندیم و از این حرفا!  باحالیش این بود که رعنا منو می انداخت زمین تا جلوی آلاله تعظیم کنم، آلاله هم به رعنا می گفت که این کارو نکن او دوست ماست! بعد منو بلند می کرد منم بد و بیراه می گفتم که شما دوست ما نیستین و گرگ و بره هیچ وقت با هم دوست نمی شن و اینا!  منم بزرگترین مشکلم با نمایش نامه این بود که هیچ وقت نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم ( مخصوصا توی یه نمایش که جلوی ملتی! ). کلی سعی خودمو کردم که مثلا در نمایشنامه خیلی محکم و با اراده به نظر بیام!

زنگ قبلش رفته بودیم پیش مغنیان ( مقنیان؟! ) که برامون ریش و سبیل بکشه! واسه اون دوتا فک کنم مشکی کشید مال منو قهوه ای!!!!! مقنعه ام هم ورداشته بودم، موهام هم یه کمی بلند بود! شده بودم کپی مردای مذهبی همون قرن ۱-۲ ! وقتی رعنا قیافه ام رو دید، کلی کف کرد که ای ول چه باحال شده! وقتی هم خودم خودمو توی آینه دیدم، زدم زیر خنده! خیلی قیافه ام مثبت شده بود! برای بچه ها هم یه بار نمایش رو به فارسی و یه بار هم به عربی اجرا کردیم ... خفن تر از اون، اون روز بهاره و فاطمه یه تیکه از هملت رو به عربی اجرا کردن!  همون جایی که هملت روح باباشو می بینه... بهاره روحه بود و فاطمه هملت! نمایش هم این طوری بود که بهاره ۵-۶ خط می گفت، بعد فاطمه یه جمله به عربی می گفت! خیلی جالب بود! فاطمه هم از ترس مثلا روح، کلی جوگیر شده بود و چسبیده بود به دیوار! آخرش هم پشتش کامل گچی شد!

اصلا داشتم از سیریوس می گفتم! شیوا ( دوست خدیجه ) جینی بود! ( انصافا هم کپی جینیه! ) ولی اونا ( ۴تا بودن ) بین خودشون یه نام گذاری داشتن، که ظاهرا آناهیتا جیمز بود و شیوا هم سیریوس! ( حالا سوالی که پیش می یاد اینه که چرا من دوستای خدیجه رو دوم راهنمایی می شناختم ولی خودشو بعد ازعید توی دبیرستان شناختم؟!  )

این نامگذاری مختص هری پاتر نبودا! ارباب حلقه ها هم بود! منم آراگون بودم و رعنا لگولاس ( این جا با هم رفیق بودیم ولی اونجا نه!  ) و گلشید هم نقش اول مثل همیشه!

سال اول رعنا سرگروه من توی ریاضی بود ( فقط دفعه ی اول خودمم سرگروه شدم! ) بعد هر چند وقت یه بار یه امتحان ۵نمره ای می گرفت که حاج رحیمی به عنوان نمره ی کلاسی هم حساب می کرد... یه بار زنگ ورزش توپ والیبال خورد روی دست راست من، و رگش بدجور باد کرد! نمی دونم چرا، چون حتی درد هم نگرفت! رفتیم پیش رضاتی، یه پماد زرد بهش مالید و باندپیچی کرد... اون روز هم امتحان داشتیم، همین طور که از اون پله گردا می رفتیم بالا، رعنا برگه ی منو گرفته بود دستش و سوالو می خوند و می گفت که من راه حل رو براش بگم تا بنویسه! دیگه کم کم این طوری شد که سوالو می خوند می گفت " خب اینو بلدی! " و خودش شروع می کرد حل کردن! منم می گفتم بذار خودم حل کنم، می گفت برو بابا دستت مثلا آسیب دیده! این شاید اولین پارتی بازی عمرم بود!

دوست شدنم با رعنا چیز جالبی بود! یه روز معلم نداشتیم، من رفتم کتابخونه... قبلش با رعنا با هم کارد و پنیر بودیم! این طوری که می گفت " چرا این قد روی تخته چیز می نویسی؟! نیست خطتم خیلی خوبه!!! " منم کلی فحش می دادم که این چه قد مغروره و اینا! اون روز رعنا اومد توی کتابخونه پیش من و داشت با من کتاب می خوند... بقیه اش هم در آخرین بازخوانی حذف شد! 

سال دوم دیگه خودم پای ثابت سرگروها بودم. الان که فک می کنم می بینم که اون موقع واقعا واسه ریاضیم درس می خوندم! اول خوندن، بعد مثال، بعد تمرین، بعد تست!!!!! طوری که آخر سال که خواستم تست ها رو بزنم، تقریبا گزینه ها رو از حفظ می زدم... فقط یه بار سرگروه نشدم اونم بعد از امتحان وزارتی بود! ( بعد از هر امتحانی، حاج رحیمی ۴-۵ تا نمره ی بهترو سرگروه می کرد، بعدش هم بچه ها انتخاب می کردن توی گروه کی باشن! )

ماشین حاج رحیمی خیلی باحال بود! همیشه توش پر از برگه و نمونه سوال و خودکار و اینا بود و بعضی وقتا هم یه سینی با بشقاب و قاشق و اینا! ظاهرا بچه هاش بعضی وقتا توی ماشین صبحونه می خوردن! ماشین حسن پور جالب بود... یه بار با بچه ها نشسته بودیم روش، بعد اومدیم پایین، ۵دقیقه بعد دوباره نشستیم تازه دزدگیرش به صدا در اومد!!! یه بار هم بچه ها توی لاستیک ماشین نشاسته ریز یه میخ دیدن، تا در آوردن باد چرخ شروع کرد به خالی شدن! بچه ها هم بلافاصله میخه رو گذاشتن سر جاش!  یه بار دیگه هم که سوم بودیم، نوروزی ترمز دستی ماشینشو نکشیده بود! ما هم ماشینشو هل دادیم تا وسط حیاط ولی بعد دیدیم گناه داره، دوباره برگردوندیم سرجاش!  اون موقع که عقدکی پیکان داشت هم شماره ی پلاکشو ته دفتر شیمی ام یادداشت کردم!

ااااااااااا الان شیوا آن شد!

یه بار مرجان New داشت جک ساخت خودش و شهرزاد رو تعریف می کرد، تا سعیدی اومد سر کلاس گیر داد که چرا می خندیدین! مرجان هم مجبور شد جکه رو تعریف کنه ولی یه جوری پیچوندش و ما هم کلی خندمون گرفت ... جکش این تریپی بود که یکی راه می رفت می گفت ooooooo... o! بعد یکی اومد گفت چرا همه اش می گی ooooooo... o؟! اونم گفت دلم می خواد بگم ooooooo... o! مرده هم گفت حالا که همه اش می گی ooooooo... o، منم زنگ می زنم به پلیس می گم همه اش می گی ooooooo... o! مرده رو بردن پیش پلیس، هنوز می گفت ooooooo... o! بهش گفتن چرا می گی ooooooo... o؟! گفت دلم می خواد بگم ooooooo... o! پلیس هم گفت حالا که همه اش می گی ooooooo... o، ما هم می فرستیمت زندان تا هر چه قد بخوای بگی ooooooo... o! مرده هم رفت زندان، همه اش می گفت ooooooo... o! ازش پرسیدن چرا همه اش می گی ooooooo... o؟! گفت دلم می خواد بگم ooooooo... o! بعد کم کم بقیه ی زندانی ها هم عادت کردن بگن ooooooo... o و آخر کار همه شون می شستن با هم می گفتن ( این جا رو همه ی کلاس با هم می گفتن! )ooooooo... o!!!!!!!

کلا از اون دوران عادت کردیم جیم بزنیم ... سال اول می شد بدون مجوز بری بیرون از کلاس، ما هم اجازه می گرفتیم که بریم کتابخونه و بعد می رفتیم بسکتبال... یه روز امتحان زبان داشتیم، زنگ سوم هم شد ولی به ما برگه نداده بودن! ما هم دیدیم امتحان نیست، رفتیم بسکتبال! بیست دقیقه به یک، یگانه اومد گفت بچه ها دارن امتحان می دن! ما هم رفتیم بیست دقیقه ای امتحان ۴۰نمره ای دادیم!  سال سوم هم به بهانه ی تحقیق می رفتیم اتاق کامپیوتر بازی می کردیم! من هرکول، گلشید هم Bubble Trouble بقیه هم چیزای دیگه...  "-:

وای ! این قد خاطره از راهنمایی دارم که نگو! تقریبا هر روز که می رفتم خونه بابا می پرسید مرجان New امروز چی کار کرد؟!

سوم کلا به مهمونی و خوشی و اینا گذشت... آخرین روز سال هم من تولد گرفتم ( تولد اصلیم افتاده بود توی محرم و بعدش هم صفر و ...! ). صدای ضبط تا ته بود و کسی چیزی نمی شنید! به جز صدای خود بچه ها که شعرو از حفظ می خوندن! صدا در این حد بالا بود که بعدا که بابا از طبقه ی سوم برگشت خونه ( ما طبقه ی اول بودیم! ) داشت واسه من شعر بهاره بهاره رو می خوند! ( اینو قبلش ابدا نشنیده بود!!!! )

سال اول پگاه مبصر بود، وقتی می خواستیم بریم اردو، سر صف گفتن مبصرا اسم هر کسی که شلوار غیر مدرسه پوشیده رو بدن! اومدیم توی کلاس، پگاه یه نگاه به همه کرد و روی کاغذ نوشت " همه ی بچه ها شلوار مدرسه پوشیده اند "!

گفتم بهاره، یاد رقص "نمی دونم" توی تولد مهشید افتادم!

فعلا این پستو همین جا تموم می کنم، اگه بخوام از راهنمایی تعریف کنم باید تا یه هفته بعد حرف بزنم! فعلا هم حال ویراستاری نیست، اگه غلطی چیزی دیدین یا تایپی بوده یا بر اثر حواس پرتی!

پ.ن: یه چیز جالب به ذهنم رسید! کف سطل آشغال رو کامل سوراخ کنین!

+نوشته شده در روز خجسته ی چهارشنبه 26 تیر1387ساعت خجسته ی5:40توسط نویسنده ی خجسته شاقالک شاقال زاده |
هویجوری

همین طوری اومدم یه پست بزنم و یه چی بگم که یه چی گفته باشم! تازه حوصله ام هم سر رفته خیلی!!!!!!

اول این که بعد از عاشورا تاسوعا، دیشب برای اولین بار usaco زدم ... تقریبا بعد از ۶مااااااه!

دوم این که کتابام تموم شده ... هم شیاطین و فرشتگان، هم نقطه ی فریب، کسی نگین سلیمان نداره؟! ... دیشب داشتم به شیاطین و فرشتگان فک می کردم، دیدم واقعا چیز خیلی چیز خفنیه که خودتو بذاری جای شخصیت های داستان! مثلا فرض کنی رفتی زیر واتیکان، سر مقبره ی سنت پیتر!!!!!!! خفنه ها!

نقطه ی فریب هم جالب بود، ولی نه به اندازه ی شیاطین و فرشتگان... به نظر من شیاطین و فرشتگان از راز داوینچی هم باحال تر بود، مخصوصا قتل هاش خیلی ابتکاری بودن! قتل هوا از همه خفن تر بود! اون جاش داغون بود که تا اومدن تنفس مصنوعی به یارو بدن، خون پاشید بیرون!

نقطه ی فریب به اون قشنگی نبود. ولی اون تیکه که سناتور می گفت این عکسا حقیقت داره، من دلمو گرفته بودم و می خندیدم... هی دوباره خبرنگارا می پرسیدن اینا حقیقت داره؟! می گفت بله متاسفانه! خاک تو سر خنگش کنن!  نقطه ی فریب یه کم کند پیش می رفت، مخصوصا به خاطر این که سیاسی هم بود ( منم که عاشق سیاسیت!  )، شیاطین و فرشتگان خیلی تند پیش می رفت! طوریکه وقتی رسیده بودم به صفحه ی ۴۰۰، کلی کف کردم که این چه طوری این همه مطلب دیگه رو اضافه کرده تا شده ۴۸۰ صفحه! نمونه اش این که توقع داشتم آخرای داستان معلوم شه محفظه کجاست، ولی همون اولا و نمی دونم چه طوری ()، به کهلر خبر دادن که فلان جاست! ولی نقطه ی فریب از صفحه ی ۲۰۰ می تونی حدس بزنی جریان چیه... تنها جایی که کاملا شوکه شدم جایی بود که رئیس از هلی کوپتر پیاده شد یا جایی که خبر مرگ یکی رو به رئیس جمهور دادن!

خب حالا خیلی دیگه وارد جزئیات نمی شم ... فقط این که تا شخصیت مایکل اومد توی داستان و نویسنده شروع کرد ازش تعریف کردن، گفتم خودشه!!!!!

سوم این که پریشب و اینا داشتم علافی می کردم ... چهار تا بازی ریختم روی موبم ( علافی از نوع جدید!!!! ). یکی اش سودوکو بود، یکی اش همین بازی مین ها که توی ویندوز هم هست، یکی اش یه بازی باحال تقریبا فکریه، با یه چیز دیگه! با ذوق و شوق اومدم سودوکوش رو بازی کنم که گفت باید connect شی!  یکی دیگه اش هم همین طوره، فقط اون مینه و بازی فکریه می یان! البته این بازی فکریه هم باحاله!  تازه می خواستم یه تم میکی موس هم dl کنم نشد!

هااااااااان! حبر جدید این که دایی محی اینا اومدنننننننننننننننننن! از وقتی که دوم راهنمایی بودم شهرزاد رو ندیدم! جالبه که همه ی نوه ها به جز من و شهرزاد، ۴-۵تایی هم سن هستن، ولی من و شهرزاد کاملا تک افتادیم! نوه ی قبل از شهرزاد ۵-۶ سال از ما بزرگتر بود و نوه ی بعد از من، ۵-۴ سال از من کوچیکتره! در حالی که این اختلاف برای بقیه خیلی کم تره! من و شهرزاد دوتاییم فقط!! یه چیز جالب دیگه هم که هست، اینه که اگه نوه ها رو از اول دوتا دوتا گروه کنی ( حتی اگه دسته ی آخر ۵تا باشن  )، هر دسته یه در میون دختر و پسره، فقط دسته ی من و شهرزاده که جفتمون دختریم!  اصلا کلا ما استثنا ایم!

پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!

خبر دیگه ای فعلا ندارم، و اگه دارم فعلا نمی تونم بگم!

یه سری سوال برام پیش اومده که جواب بدین خوشحال می شم:

۱- چرا آدم باید سشوار و حوله رو جمع کنه وقتی که هر روز باید بره حموم؟ ( حداکثر یه روز در میون! )

۲- مسئله ی بالا در مورد تخت خواب مرتب کردن هم صدق می کنه!

۳- اینو از شیاطین و فرشتگان یاد گرفتم ... هر وقت پاپ داره می میره، یکی از کاردینال ها رو انتخاب می کنه به عنوان وکیل مدافع شیطان... اگه کاردیناله و مرد مذهبیه، پس چرا اسمش وکیل مدافع شیطانه؟!

۴- ادامه ی بالایی: وکیل مدافع شیطان وظیفه داره که راجع به همه ی کاردینال ها تحقیق کنه، تا ببینه کدومشون گناه و اینای کمتری کردن و برای پاپ شدن شایسته ترن... ولی نکته این جاست که هویت وکیل مدافع شیطان هیچ وقت فاش نمی شه! پس چه طوری می فهمن کی صلاحیت پاپ شدن رو نداره؟!

۵- چرا هر چی فک می کنم بقیه اش یادم نمی یاد؟!

همین دیگه! فعلا همینا بسه! فعلا بای!

پ.ن: من و آیدا می خوایم چتربازی شیفت شب کار کنیم! تازه می خوایم بریم مسافرت، فرانسه و ایتالیا رو به کل بگردیم! کسی نمی یاد؟!

+نوشته شده در روز خجسته ی شنبه 22 تیر1387ساعت خجسته ی4:22توسط نویسنده ی خجسته شاقالک شاقال زاده |
زبان برنامه نویسی!

یه زبان برنامه نویسی خفنی داشتیم واسه خودمون ... یه کمش رو مهشید طراحی کرده بود، یه تابع واسه اش من و مهشید توی اتوبوس اختراع کردیم، اسمشم کار من و رکسانا بود. یکیش dr بود اون یکی dr++ .

یه سری تابع خفن p و d و k داشت که ورودیش نه int بود نه char نه هر چیز دیگه! خروجیش هم از همون نوع بود! فقط یه کم توی لوپ می افتاد! بدیهی هم بود که چرا توی لوپ می افته و اگه توی لوپ نمی افتاد یعنی درست کار نمی کرد!!!! بعضی وقتا p(p(x))==x و بعضی وقتا p(p(x))==p(x) و حتی p(x)==p(y) یا d(p(x))==k(x) در کل تابع p پیش بینی ناپذیر بود! این همونی بود که منو مهشید توی اتوبوس کشفیدیم!

تعریف string توش یه جور دیگه بود، خیلی string ها اونجا با هم مساوی می شدن که در واقعیت مساوی نبود... مثلا یه تساوی براش معنی می شد که تقریبا مثل این بود : string == gnirts یا یکی دیگه که مثل این بود : string == sstring .... کشف همه ی اینا و اثباتشم با مهشید بود!

یه برنامه هم براش طراحی کردیم که چند تا حرف می گرفت و کلیه ی حالت های جایگشت اون چندتا حرف رو پیدا می کرد! خیلی خفن بود!

یه متغیر داشت، که عدد نبود، ولی براش یه رابطه ی بامزه تعریف می شد : x+3==31x ... یا یکی دیگه که می گفت: x(y+z)==yx ... اثباتش هم کاملا منطقیه، خیلی هم ساده است! این یکی کار خودم بود!

یه تابع binary serach داشت، که اگه عدده پیدا می شد، چاپ می کرد shaghale bamasraf و اگه وجود نداشت چاپ می کرد shaghale bimasraf!

توی ساختش خودمون تنها نبودیما!!!! یه آدم خفنی هم بود، موهاش قرمز بود! کیف سامسونت هم دستش می گرفت! بعضی وقتا داداشش هم می یومد کمک تازه! آدمی بود پایه ی خنده!! یه بار کل نظر شرقی رو من و مهشید داشتیم بهش می خندیدیم! یکی دیگه هم بود، یه دختری که توی شریف ادبیات می خوند که سابقه ی خودکشی هم داشت ولی خوشبختانه یکی نجاتش داده بود! تازه یه پسر بچه ی چند ماهه هم بود! یکی هم بود که وقتی اومد بهمون پیشنهاد کرد که می خواد کمکمون کنه، کلی کف کردم! بعش هم به زور پرتش کردیم بیرون!!!!! زیادی جوگیر شده بود آخه، این قد جوگیر بود که ما هم دیگه از دستش شاکی شدیم!

تازه! از خود c++ هم پیشرفته تر بود! من و رکی یه باگ توش یافتیم و برطرفش کردیم!

یه چیز خفنی بود! باهاش هک می کردیم بعد یهو شرکت microsoft اعلام خطر می کرد و ... صدای آژیر همه جا پخش می شد!

یه بار شمردیم، تقریبا ۳۰-۴۰ تا عبارت کلیدی براش تعریف شده بود! مثل sh** یا Be Sure!

کلیه ی عمیلات های ساخت و طراحی اش توی یه ماشین سیار صورت می گرفت، که یه وقت شناسایی نشیم! کاملا هم عادی به نظر بیاد! توی یه ماشین که به ظاهر وانت نخودی بود و در مواقع خطر تغیر رنگ می داد، یا می شد بنفش بادمجونی با خال های طلایی، یا سرخابی با توپ توپ سبز فسفری!

در نوع خودش بی نظیر بود! حتی در آینده هم نمی شه همچین چیز خفنی ساخت! هر چی باشه کار خودمون بود دیگه!

+نوشته شده در روز خجسته ی جمعه 21 تیر1387ساعت خجسته ی6:11توسط نویسنده ی خجسته شاقالک شاقال زاده |
خیزید و خز آرید که هنگام خجستگی است! D: ((:

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من بالاخره بعد از کلی وقت یه قالب دلخواه پیدا کردم ... بماند که اولش کلی زد توی ذوقم... دفعه ی اول قسمت نظراتش نمی یومد... نمی دونم چرا الان ییهو درست شد

واااااااااااااااااااااااااااااااااای

واییییییییییییییییییییییی

ووووووووووووووووووووای

کلی خجسته شدم وقتی اینو دیدم  دوست دارم!

الان کلی خجسته شدم... خجستگیم از در و دیوار وبلاگم هم پیداست... اگر هم قالب می خواین یه سری به این جا بزنین، کلی قالب های جدید و رنگی اومده... دیگه همه اش سیاه و سفید نیست

پ.ن : خدیجه برای این جور وقتا یه حرکت مناسب انجام می ده، انگشتشو می ذاره توی دهنش، بعد می ذاره روی پیشونی طرف و می گه : پیسسسسس!

+نوشته شده در روز خجسته ی سه شنبه 18 تیر1387ساعت خجسته ی23:23توسط نویسنده ی خجسته شاقالک شاقال زاده |